#آن_نیمه_دیگر_پارت_113
سرت و بلند کن.
يه کمي سرم و بلند کردم... قدش نسبتا بلند بود. صورتش توي ميدون ديدم نبود. فقط تا گره کراواتش و مي ديدم... يادم افتاد شبي که خواستگاريم اومده بود يه کت قديمي نخ نما با شلوار جين پوشيده بود... مامانم با بي رغبتي گل ارزون قيمتش و توي گلدون گذاشته بود... ولي بابا معتقد بود که اون در حد خودش زحمت کشيده... مي گفت اگه به جيب اين پسر نگاه کنيم مي بينيم که خيلي هم براي اين خواستگاري خرج کرده... خيلي بيشتر از کسايي که وضع ماليشون خوبه و براشون کاري نداره که يه دست گل درست و حسابي بخرند...
خاطرات اون شب جلوي چشمام مي ر*ق*صيد. هيجان زده بودم... نه براي اين که دانيال ازم خواستگاري کرده... براي اين که فکر مي کردم اون شب شروعي براي دوراني مي شه که برخلاف دخترهاي ديگه خواستگارها در خونه مون صف مي کشند... اون شب فکرم پر از يه مشت روياي دخترونه بود.. رويايي که همه ي دخترها دارند و وقتي به يه سن خاص برسند مي بينند هيچکس به اين رويا نرسيده...
دانيال گفت:
به چي فکر مي کني؟
بي اختيار نگاهم و از گره کراواتش گرفتم و به چشم هاي تيره ش دوختم. خوش قيافه بود... يادمه شب خواستگاري با ترانه توي اتاق نشسته بوديم و ترانه اعتراف کرده بود که اين پسره هيچي نداره به جز يه قيافه ي خوب!... آوا توي دانشگاه گفته بود که اگه جواب مثبت بدم ژن بچه هامون خوب مي شه... از وقتي يادم مي اومد آوا فقط به ژن بچه هاش فکر مي کرد...
يه حرفي سر زبونم بود ولي نمي تونستم بگم... هي مي خواستم بهش بگم ولي نمي شد... حرصم گرفته بود... ولي هنوزم ازش مي ترسيدم... دوست داشتم يه جوري تلافي کنم ولي از اون مردهاي هيکلي دور و برش مي ترسيدم. با اين حال دلم و به دريا زدم و گفتم:
به اين که چه قدر عوض شدي.
همون طور که انتظار داشتم دانيال پوزخند زد. گفت:
چيه آدم شدم؟
دنبال يه جمله ي به شدت کوبنده گشتم که تحويلش بدم. چيزي پيدا نکردم. اون گفت:
مي خواستم بهت بگم که... هرچي که توي گذشته مون بوده رو فراموش کن... همين که من اومدم خواستگاريت و اينا... چون همون روزي که بابات به خاطر جيب خاليم بيرونم کرد احساسم هم از بين رفت... روي من و احساسم هيچ حسابي باز نکن...
اين بار من بودم که داشتم پوزخند مي زدم. گفتم:
به خاطر همين احساس سطحيت و به خاطر پشتکاري که توي کار خلاف داشتي جواب منفي شنيدي... نه به خاطر جيب خاليت.
دانيال نگاه بدي بهم کرد و گفت:
پشتکار توي کار خلاف... پشتکار... تو فکر مي کني آدما خلاف کار دنيا مي يان؟ تو فکر مي کني يه سري ها از بدو تولدشون براشون مقدر مي شه که خلاف کار باشن و يه سريه ديگه مثل تو فرشته و پاک و منزه به دنيا مي يان؟ دور و بر من هيچکس نبود که دستم و بگيره. هيچ سرمايه اي نداشتم... هر جا مي رفتم سابقه کار مي خواستن يا حقوقشون پايين بود. منم عجله داشتم... احمق بودم... مي خواستم دختري که شرط رسيدنم بهش فقط پول بود و از دست ندم. فقط از يه کار مي شه زود پولدار شد... اونم کار خلافه!
ابرو بالا انداختم و گفتم:
آهان! فکر مي کردم همون شبي که از خونه مون بيرون رفتي احساست از بين رفت.
دانيال با عصبانيت مشتي به ديوار پشت سرم زد و گفت:
همون روزي که به خاطر تو اومدم خونتون به اندازه ي کافي تحقير شدم... بهت اجازه نمي دم که يه بار ديگه با حرفات خوردم کني... فهميدي؟ هنوزم مثل اون وقتات خودخواهي.
با عصبانيت گفتم:
توام هنوز آشغالي فقط لباس عوض کردي.
romangram.com | @romangram_com