#آن_نیمه_دیگر_پارت_111
بغضم و فرو دادم... نه... نمي تونستم... رادمان راست مي گفت... حقيقتا ارزشش و نداشت... نبايد راه بازگشتم و از بين مي بردم... اگه توي ايران مي موندم شانس بيشتري براي نجات پيدا کردن داشتم.
آهي کشيدم... تو دلم گفتم:
خدايا... منو به خاطر اين ضعف ببخش...
آهسته گفتم:
باشه...
دانيال لبخندي زد... کمي به سمت جلو خم شد و گفت:
چي؟ چي باشه؟
صدام و يه کم بالا بردم و گفتم:
باشه... باهاتون همکاري مي کنم.
صدام به خاطر بغض توي گلوم مي لرزيد. سرم و پايين انداختم... از خودم بدم اومده بود... چه قدر ضعيف و بدبخت بودم... به خودم گفتم:
حداقل ديگه جلوشون گريه نکن...
نفس عميقي کشيدم و به زور جلوي اشکام و گرفتم که روي صورتم نريزند. چطور دانيال به اينجا رسيده بود؟ چطور اين قدر پست شده بود؟ هميشه اين شکلي بود يا تازگي ها عوض شده بود؟ بابا فهميده بود که اون اين طوريه؟ براي همين پول نداشتنش و بهونه کرد و جواب رد بهش داد؟ باورم نمي شد اون باشه که اين حرف ها رو زده باشه... باورم نمي شد...
دانيال لبخندي به بارمان زد و گفت:
حالا فهميدي چطوري يه دختر و راضي مي کنند ؟ شايد خيلي از دخترها جربزه ي اين و داشته باشن که وايستن و بگن من از مرگ نمي ترسم ولي هيچ دختري نيست که بگه از اين يه مورد نمي ترسه.
بارمان چيزي نگفت. صورتش هيچ احساس خاصي رو منعکس نمي کرد. نيم نگاهي به رادمان کردم... نگاهمون توي هم گره خورد. چشماش و بهم زد... مي خواست بهم علامت بده که کار درستي کردم... منم يه مقدار آروم تر شدم... واقعا به کسي احتياج داشتم که به تصميمم مهر تاييد بزنه.
دانيال رو به رادمان کرد و گفت:
تو هنوز سر حرفت هستي؟
رادمان چيزي نگفت. دانيال پوزخندي زد و من به اين موضوع فکر کردم که چه قدر پوزخندهاش برام آشناست... انگار هميشه موقع پوزخند زدن يه خورده سرش و به سمت عقب مي برد و حرکتي شبيه به تيک عصبي با صورتش انجام مي داد... زياد نمي شناختمش... نمي دونستم هميشه اين طور مغرور بوده يا نه...
دانيال گفت:
دارم تصميم مي گيرم که چطور راضيت کنم... مطمئن بودم داداشت از پس راضي کردنت بر نمي ياد... چطوره يادي از اون دوستت بکنيم... اسمش چي بود؟... رضا؟
رادمان نفسش و با صدا بيرون داد ولي نگاهش و از دانيال نگرفت... دانيال دستي به چونه ش کشيد. انگار دنبال چيزي مي گشت که بيشتر رادمان و تحت فشار بذاره... چشماش و يه کم تنگ کرد و گفت:
يا مثلا مامانت...
romangram.com | @romangram_com