#آن_نیمه_دیگر_پارت_110
دانيال انگشت هاشو توي هم گره کرد و گفت:
ترلان... چند تا راه داري... بهترينش اينه که با ما راه بياي... اگه بهمون ثابت بشه که به دردمون نمي خوري مجبور مي شيم از سر راه برت داريم... دوستم ندارم که بيشتر از اين بهت فشار وارد کنم... مثلا اين که خانواده ت و گروگان بگيريم و اينا... واقعا ارزشش و نداره. چون چيزي که زياده آدماي مثل تو... آدمايي که با جون و دل کار مي کنند... فقط يه کم به اين موضوع فکر کن وقتي بابات جنازه ت و دم خونه ش ببينه چه حالي مي شه...
قلبم توي سينه فرو ريخت. لبام و بهم فشردم. بايد يه چيزي مي گفتم... ولي چي؟ مي گفتم باشه؟ اينايي که خيلي راحت براي رادمان و من پاپوش درست کرده بودند و آدم کشته بودند مي تونستند به همين راحتي من و هم بکشند... ترسيده بودم... لرزش دستام هر لحظه بيشتر مي شد. پس اون حرف هايي که ديروز زده بودم چي شد؟ تو دلم گفتم:
خدايا! چرا من جرئتش و ندارم که صاف وايستم و بگم هر کاري دوست داريد بکنيد؟
دانيال که با انگشت هاش بازي مي کرد گفت:
مي دوني داريم کجا زندگي مي کنيم؟ جامعه مون و مي شناسي؟ مي دوني دختري مثل تو که فراريه چه قدر آسيب پذيره؟ بابات از دخترهايي که مي فرستنشون دوبي برات گفته؟ شايد به درد ما نخوري ولي يه دختر ايروني هميشه اون طرفا به درد مي خوره...
ديگه داشتم با تموم وجود مي لرزيدم... يه سري تصوير چندش آور به ذهنم هجوم اورد. سريع توي ذهنم پسشون زدم... مي دونستم رنگم پريده و کاملا تابلواِ که چه قدر ترسيدم... نگاهي به اطرافم کردم... به جز دانيال و آدماش فقط بارمان و رادمان توي سالن بودند... يه کم ديگه به سمت رادمان رفتم... آهسته سرش و بالا اورد...
دانيال ادامه داد:
آره... من زياد رابطه اي با قتل و کشت و کشتار ندارم... همون دوبي بهتره... نظر تو چيه بارمان؟
بارمان يکي از همون لبخندهاي شيطونشو زد و گفت:
اين و بفرستن دوبي که دو روزه پسش مي فرستن... اونا دخترهايي رو مي خوان که خوشگل مشگل باشن... نه اين که مثل اين دختره سوء تغذيه داشته باشن.
دانيال پوزخندي زد و روش و از بارمان برگردوند. رادمان زيرلب گفت:
بگو آره و تمومش کن... ارزش نداره...
انگار منتظر همين حرف بودم... انگار منتظر يه تاييد بودم... يه کم دلم آروم گرفت... تو دلم گفتم:
مي تونم بگم آره و همه چي رو تموم کنم.
ولي يه لحظه از خودم بدم اومد... يعني اين قدر ضعيف بودم؟ حتي يه روزم از اومدنم به اونجا نگذشته بود... يعني اين قدر پپه بودم که يه روزه خودم و تسليم کنم؟ ولي تا کجا مي تونستم مقاومت کنم؟ دانيال راست مي گفت... آدم هاي زيادي هستند که توي رانندگي مهارت داشته باشند... آدم هايي که به خاطر پول و مقام حاضرند هر کاري بکنند... سايه به خاطر وقت کمي که داشت من و انتخاب کرده بود. صادقانه از خودم پرسيدم:
ارزش داره؟
اون قدر ترسيده بودم که رک و راست به خودم گفتم:
نه!
نمي دونستم کار اين باند جدا در مورد مواد مخدره يا نه ولي حرف هاي دانيال و در مورد دخترهاي ايروني اون طرف مرز قبول داشتم... اگه بابام اينجا بود چي مي گفت؟ واقعا هيچ وقت پيش خودش فکر مي کرد که اي کاش دخترش حاضر نمي شد با باند مواد مخدر کار کنه و در عوض خودش و اسير دست هاي مردهاي ه*ر*زه ي اون طرف مرز کنه؟... نه! مي دونستم که حتي بابا هم اين طوري فکر نمي کرد...
ياد روزنامه هايي افتادم که خونده بودم... ياد داستان هايي افتادم که شنيده بودم... داستان هايي در مورد دخترهاي که بهشون ت*ج*ا*و*ز شده بود... خدا مي دونست که چه قدر با خوندن اين داستان ها گريه کرده بودم... چه قدر زار زده بودم... چه قدر براي اون دخترها دل سوزونده بودم... واقعا تحملش و داشتم که هر روز از اين دست به اون دست بشم؟ نمي تونستم حتي براي يه ثانيه به اين موضوع فکر کنم... همه ي تمرکزم و روي پس زدن اين تصورات گذاشته بودم....
romangram.com | @romangram_com