#آلاگل_پارت_434
با گريه مادرجونو بغل کردم و کلي تو بغل هم گريه کرديم...
تو اين يک ماه و نيم ،هر روزش رو مردم و زنده شدم ...چندباري که رفتم پيش مهراد انقدر باهاش حرف زدم ..انقدر به خدا التماس کردم ..تا بالاخره دکتر الان،با خبر خووش اومد سراغمون...هيچي نميتونست انقدر منو خوشحال و راضي کنه ...خدايا شکرت که بعد از هر سختي و ناراحتي،خوشي و راحتي و آسايش ميدي ..!!
يه جيـــــــــغ بنفش کشيدم و نشستم روزمين ...دستامو گذاشتم روسرم و با جشماي اشکي به دور و برم نگاه کردم...
مهراد سراسيمه وارد شد و نگران گفت
_چيشدددده؟؟؟
سريع رفت پشت مهراد پناه گرفت..دودستي پاي مهرادو چسبيد و با اون لحن ناز و بچه گونه اش گفت
_بابا دووونم ماماني ميهاد منووو دعبا تونه ...(باباجونم ماماني ميخواد منو دعوا کنه)..
مهراد با ديدن اوضاع اتاق و حال درمونده من متوجه جريان شد و شروع کرد به خنديدن ...بارانا رو بغل کرد و اومد کنارم نشست...
مهربون گفت
_خانوووومم چته؟؟ناراحت نباااش ديگه..اصلا فداي سر جفتتتووون...
عصبي تر گفتم
_چي ميگي مهراد؟؟؟چي فداسرمووون؟؟بارانا خانوووم زحمت کشيده هرچي نقشه رسم کرده بودمو ريز ريز کرده اونوقت تو ميگي فداسرتون؟؟آررره؟؟اين نقشه ها فردا بايد تحويل داده ميشد...
romangram.com | @romangram_com