#آلاگل_پارت_433
_اينکه ...مهراد الان..گوشه بيمارستان افتاده ...!!
حرفاش ميچرخيد تو سرم ...
چشمامو با بيحالي بازکردم ..گلوم ميسوخت..حال دوروز پيشمو به ياد آوردم ..
کقتي فهميدم مهراد تصادف کرده و الان تو کما هستش...!!وقتي فهميدم حالش اصلا خوب نيست ...از همه بدتر وقتي فهميدم اصلا خيانتي درکار نبوده و همه اين نقشه ها زيرسر آسلي عوضــييي بوده.،هزاربار خودمو سرزنش کردم...
انقدر ناله کردم ضجه زدم که گلوم هم ضخم شده بود و صدام در نميومد..
وقتي فهميدم آسلي ميخواسته مهراد منو،با اين اصادف بکشه و موفق نشده...کلي ناله و نفرينش کردم ...
الان فقط ميخواستم مهراد زودتر خوب بشه ...بشه مثل چند روز پيش...بخنده شوخي کنه..حتي اخم کنه ..اما يه حرکتي نشون بده ..از رو اين تخت لعنتي بلندبشه..
مامان که چشماي نيمه بازمو ديد اشک تو چشماش حلقه زد و شروع کرد به قربون صدقه رفتنم ...نگاهي به تخت کناريم انداختم..مادرجون سرم به دست خوابيده بود...
با رخوت تو جام نشستم و شروع کردم به کندن چسب سرم که رو دستم بود...
مامان_چيکار ميکني مادر؟؟نکن قربونت برم..
_ولم کن..ميخوام برم پيشش...
دستامو گرفت و گفت _الهي قربونت بشم .صبرکن بهتربشي ميري پيشش ..مامان به کمک پرستار آرومم کردن و نذاشتن برم پيش مهراد ...آرامبخش توسرم تاثيرکرد و به خواب عميقي رفتم.
ازجام بلند شدم ...
romangram.com | @romangram_com