#آلاگل_پارت_435
بارانا رو فرستاد بره تو اتاقش ..بغلم کرد و آروم بوسيدم ...مثل هميشه ...!مهربونتر گفت
_ميدونم عشقم...هنوزم ميگم فداي سرت خانوم مهندس وظيفه شناااس...!مهم نيست..من خودم با مهندس جمالي صحبت ميکنم.تو نگران نباش...
خواستم حرفي بزنم که با صداي وارد شده به در هردو برگشتيم و با بهت به صحنه روبه رومون نگاه کرديم...
در اتاق بازبود و باراد کووچوولومون واسه اولين بار به تنهايي ايستاده بود...راه ميرفت!اولين قدم هاي زندگيشو برداشته بود..
با عشق بسمتش رفتم و آروم بوسيدمش..که دوباره سر و کله ي بارانا پيداشد!
واسه اينکه نگاه از باراد بگيريم و نقطه توجهمون بارانا باشه،يه دستشو دور گردن من و اون يکي دستشو دور گردن مهرا ،که کنارم نشسته بود انداخت و گفت
_دوووشتووون دااالم (دوستتون دارم)
با عشق به دخترکوچولوم باراناي سه ساله و باراد يکساله ام که حاصل عشق پاک و عميق من و مهراد بود نگاه کردم..و در نهايت با چشم هايي که سرشار از عشق بود،آرامش رو به همسرم منتقل کردم...
خدايا شکرت!
پايان 1394/12/28 ساعت 00:4 دقيقه.
Thank you for evaluating Wondershare MePub.
C:\PROGRA~2\WONDER~1\MePub\WSBUSD~1.DLL
C:\PROGRA~2\WONDER~1\MePub\WSBUSD~1.DLL
romangram.com | @romangram_com