#آلاگل_پارت_431
رود سن رو که ديدم به راننده گفتم نگهداره...
هرقدم که برميداشتم يه خاطره،يه حرف، يه لحظه اي از مهراد يادم ميومد...بغضم نمي ترکيد و داشتم خفه ميشدم...شايدم از دلتنگي بود!نميدونم...
منم کار اون دختر تو رمانو انجام بدم؟؟وقتي خيانت عشقشو ديد خواست خودشو پرت کنه تو رود سن ولي اون مرده نذاشت...!من که ديگه کسيو ندارم..خودمو پرت کنم و راحت...نه مهرادي هست نجاتم بده و نه شبيه مهراد...من ساخته شدم براي بازيچه شدن ..براي تفريح...براي شکسته شدن ...له شدن...
دلم از اين نميسوزه که چرا اعتراف کردم و ياخودمو کوچيک کردم ...از اين ميسوزم که غرورم،خودم،دلم ..له شد ..دست دلم رو شد ولي اون بازم منو ناديده گرفت و رفت ...!
دلم ميخواست برم يه جاي خلوت و فقط داد بزنم!
لعنت بهت...مگه نگفتي هيچوقت تنهات نميذارم؟؟مگه نديدي عشقو تو چشمام؟؟
آخه..مگه نديدي شکسته شدنم رو تو اون باغ؟!توام دلت خواست؟؟آررره؟؟گفتي بذار منم بشکنم آلاگل رو ...خواستي تجربه کني؟؟حالا دلت آروم گرفت ..؟!!
قطره هاي اشکم مي چکيد رو کفشم و نمناک ميشدن..
تکيه دادم به پشتي نيمکت ...
حالا ديگه هيچ شباهتي به اسمم هم ندارم.."آلاگل"ديگه حتي مثل گل هم،لطيف نيستم...دلم شده مثل آينه تو اتاقم ..نه ..بدتر از اون!!!!
شايد دوساعتي بود اونجا بودم ..اشک ريختم گله کردم با حسرت به عاشقاي دست تو دست نگاه کردم ...اما دلم هيچ جوره آروم نميشد؟؟
از جام بلندشدم و قدم زنان از اونجا دورشدم ..همينجور که داشتم ميرفتم احساس کردم يه ماشين داره پا به پام مياد...يه دفع شروع کرد به بوق زدن ..اولش توجهي نکردم تا اينکه اسممو صدا زد ...
با تعجب برگشتم بسمت صدا..
romangram.com | @romangram_com