#آلاگل_پارت_429

باصداي زنگ گوشيم از خواب پريدم ...نگاهي به صفحه اش انداختم ..نفسي از سر آسودگي کشيدم...مهراد بود!ناراحت بودم از دستش..

اما دلم واسش تنگ شده بود ..

_بله؟؟

صداي قهقهه زدن کسي طنين انداخت تو گوشم...صداي مهرادنبود...اصلا صداي مرد نبود!يه زن بود...با ناز و پرعشوه ...

_عزيزممممم ..معلومه که منتظر مهرادي! اممم بايد بهت بگم که ...مهراد پيش منه ...کنارمن...متاسفم که اصلا به يادت هم نيستتت!!!

عصبي از حرفاي چرت و پرتش داد زدم

_خفه شوووو آشغاااال...چرت و پرت تحويل من نده...بگو گوشي مهراد دست تو چيکارميکنههه؟؟؟؟

دوباره خنديد...

_چرت و پرت نيست عزيززززممم حقيقته...مهراد الان تو استخره ..منتظرمه ..توام برو پيش مامان باباااات ....!! دوباره خنديد و قطع کرد...هرچي زنگ زدم خاموش بود. کم کم ذهنم شروع کرد به تجزيه و کاوش حرفاش...گوشي مهراد دستش بود...و ..هيچ خبري از مهراد نبود!!! گفت کنارمه .....

گفت نمياد پيشت ...چي گفت اصلا؟؟؟چرا اشک از چشمام مياد؟؟؟گريه..؟؟؟

با قيض گوشيو پرت کردم تو آينه ...دقيقا خورد وسط آينه و هزار تيکه شد...

با عصبانيت اشکامو پاک کردم ...لعنت بهت ...من بخاطر کي و چي دارم گريه ميکنم؟؟؟لعنتي ...لعنتي لعنتي... !!!!

سريع لباسامو عوض کردم و از اتاق خارج شدم..انقدر پله هارو با حرص ميرفتم پايين که پاهام ذوق ذوق ميکرد...قبل از اينکه کسي سوال پيچم کنه از خونه زدم بيرون...در حياط رو بازکردم که فرهاد رو ديدم...دستش نزديک زنگ بود..

romangram.com | @romangram_com