#آلاگل_پارت_417

دورسوم ...اين آسمون ..

...... اين بارون ...

.......به وسعت قلبم ...

.....عاشقتمممممممممم ....

ايستاد ...چشمام به اندازه نعلبکي شده بود..

چي گفت ؟؟؟مهراد ..گفت ..عاشقتم ..؟؟

خنديد ...با خنده گفت

_واااي خدا...نگاش کن توروخدااا ...چشاشووووووو....

همونجا رو تخت نشستم ...بهتربگم ولو شدم ..

خيره نگاهش ميکردم ...

_مهراد ...شوخي کردي نه ..؟!

اشک تو چشمام جمع شده بود..

_ديوونه ..گريه کني زدمتااا...ميخواي دوباره بگم؟؟؟

romangram.com | @romangram_com