#آلاگل_پارت_382
چندبار پشت سرهم نفس عميق کشيدم...يه ليوان آب خوردم..اما هنوز درگير بودم...درگير اون نگاه خاص و خيره اش ...درگير حرفي که زد...
اگه بخوام مهراد و احساسم بهش رو از ذهنم پاک کنم،نميشه...نميتونم ...مني که به نگاه..با يه حرف کوچيکش دلم ميلرزه چجوري ميتونم فراموشش کنم؟؟؟
از جام بلندشدم و رفتم کنار مادرجون و پدرجون...يکم بعد هم مهراد اومد..
دستشو دور بازوم حلقه کرد ...اون چه ميفهميد از حس من؟از نگاه عاشقم؟؟فکر ميکرد همه ي رفتارها و لبخندام تظاهره درصورتي که همش واقعيت بود و من از ته دل لحظاتي که کنارش بودم،آرامش داشتم...
وقتي به اجبار جلوي ديگران باهام مهربون بود،قلبم آروم ميگرفت... خودمو گول ميزدم و سعي ميکردم حداقل تو اون لحظه که کنارمه ،حالم خوب باشه و نميذاشتم عقل و وجدانم ،حقيقت رو به رخ دلم بکشونه...اينکه تمام اين مهربونياش تظاهره...
بعد از عروسي شايان دوروز ديگه هم ايران مونديم و برگشتيم..حالا هم من تو اتاقم نشستم.
بعد از اون شب،رفتار مهراد باهام عادي بود...اصلا به روي خودش هم نمياورد که چي بهم گفته...رفتارامون جلو بقيه مثل هميشه عـالي بود و غير ازجمع اون ها ...خيلي عادي.
عکسي که تو عروسي شايان ،با مهراد گرفته بوديم رو برداشتم ...نگاهم بهش عمــيق بود...انگار دلم ميخواست از طريق چشمام باهاش حرف بزنه ..چون ميدونست غرور،وجدان و عقلم يه قفل بزرگ به دهنم زده تا اين احساس ناگفته بمونه ...
عکس رو گذاشتم رو آباژور و رفتم تو مسنجر..
دلم ميخواست با يکي حرف بزنم...از احساسم بگم...يه غريبه ..
براي باراد نوشتم
_سلام...خوبي؟هستي باراد؟؟
ساعت11شب بود...نميدونستم خونه ست يا بيرون..
romangram.com | @romangram_com