#آلاگل_پارت_380

دستمو گذاشتم رو سينه اش و يکم به عقب هلش دادم اما تکوني نخورد ...زير گوشم غريد

_انقدر وول نخور...!دستتو بذار رو شونم..

از حرارت حرفاش زيرگوشم يه جوري شدم!!!قلبم ديگه آروم و قرار نداشت!!

_ولم کن ..مهراد...ميخوام .. برم.

عصبانيت موج ميزد تو صداش..

_ اِاِاِاِ ...جالبه!!از بس با اين پسره رقصيدي خسته شدي نه؟؟؟؟؟؟

پوزخندي زدم ...نور افتاده بود تو صورتمون..

_هـــه آره...من مثل تو نيستم که با هرکسي هرچقدر گرم گرفتم و رقصيدم بازم خسته نشم...!!

اخم کرده بود....هماهنگ و ملايم ميرقصيديم...ميتونستم پيش خودم اعتراف کنم که ..اين آغوش رو...دوستدارم!!!

عصبي بود اما سعي ميکرد خونسرد باشه

_ببين.. برام مهم نيست اون پسره کي بود..يا حتي تو چيکارميکني و با ..کيا ميگردي.

اما يه چيز خيلي مهمه ...فکري که بقيه درموردم ميکنن ..اينکه پدرم يا خانواده تو بفهمن داريم از اعتمادشون سوءاستفاده ميکنيم ..خيلي بده نه؟؟؟ پس حواست به کارات باشه...

_چـــــي؟؟؟؟من حواسم به کارام باشه؟؟؟خوبي مهراد؟؟ من بودم از اول مهموني تا حالا کنار اون دختر لباس قرمزم؟؟؟

romangram.com | @romangram_com