#آلاگل_پارت_379
برگشتم پشت سرمو نگاه کردم...کنار دوتا دختر ديگه ايستاده بود..!!يکيش همون لباس قرمزه بود...
سعي کردم به خودم مسلط باشم...لعنت بهت!!
با لبخند ژکوند روبه وحيد گفتم
_عين خيالش هست!ولي به زنش اعتماد داره.....حالا مگه تو طوريت شده؟؟
هول شد و گفت
_نه ..نه ...بيخيال اصلا..ميگم توام خوشگل ميرقصي هـا...
جوابشو ندادم ...يه لحظه يه حس مثل عذاب وجدان اومد سراغم...اگه دوستش داري پس چرا داري با غير از اون ميرقصي؟
خووب.. مثل خودش...!اشتباه نکن آلاگل!اگه قبول داري که دوسش داري پس تلافي و کينه و ...رو از خودت دورکن!!
دستي رو پيشونيم کشيدم...نميتونستم!!!
مهراد هرکاري هم بکنه من نميتونم تلافي کنم...بيشتر دل خودم ميشکنه تا خنک بشه!!
نگاهم پايين بود و تو فکر..يه دفعه فضا تاريکتر شد و دوتا دست قفل شد دور کمرم...
چهرشو نتونستم ببينم ولي ...عطرش آشنا بود همون عطر مست کننده ...
romangram.com | @romangram_com