#آلاگل_پارت_378
وحيد زل زده بود تو چشمام..نگاهم رنگ تعجب گرفت..!
_دوسش داري...؟!؟!؟
متعجب زل زدم به وحيد و گفتم
_چـــي؟؟!!
فکر کرد نشنيدم سرشو آورد نزديکتر و کنارگوشم گفت
_ميگم دوسش داري!؟؟!!؟
_کيو؟؟؟
پوزخندي زد و گفت
_مهراد رو ميگم!!
اخم محو نشست بين دو ابروم...
_پرسيدن نداره ديگه!معلومه که آره!!
وحيد_ولي بنظر نمياد اون همچين حسي داشته باشه...!! با چشم و ابرو به پشت سرم اشاره کرد و گفت
_عين خيالشم نيست زنش داره با يه نفر ديگه ميرقصه!!!
romangram.com | @romangram_com