#آلاگل_پارت_376

وحيد_مبارک باشه..مشتاق ديدار همسرتم.

تشکر کردم و خواستم ادامه حرفمو بگم که عروس داماد اومدن!

ديگه حرف زدن يادم رفت و با ذوق بهشون نگاه کردم..ازهمون فاصله هم عــــالي بودن!

چقدر بهم ميومدن!

بعد از اينکه عروس داماد تو جايگاهشون قرارگرفتن،مهراد اومد کنارم!چه عجب...

باهم بسمت مژگان و شايان رفتيم و بهشون تبريک گفتيم.

داشتيم ميرفتيم سمت يکي از ميزصندلي هاي همون نزديک،که با يه لحن مسخره گفتم

_ اِمـــــمـم...تو بشين من الان ميام!!

ابرويي بالا انداخت و گفت

_کجا ميري!؟!؟!

يکم که ازش فاصله گرفتم با بيخيالي گفتم

_همين جاهام..نگران نبــــاش!!اگه حوصلت سر رفت برو پيش يکي از ...نميدونم ..برو پيش يکي يکم خوش و بش کن تنهـــــا نباشي يوقت !!

نميدونم تيکه تو حرفامو گرفت يا نه!برنگشتم عکس العملش رو ببينم...

romangram.com | @romangram_com