#آلاگل_پارت_375


هه جون خودش..طفلي انقدر حوصلش سررفته که حتي نخواسته تظاهريبا همسرش بگو بخند کنه ..رفت سراغ يکي ديگه!بيخياااال آلاگل.

اصلا چرا من اينجا نشستم و دارم الکي حرص ميخورم؟!

چيکارکنم؟مثلا برم جلو چشم مهراد بايکي ديگه برقصم؟؟هـــهــه!!

مگه واسش مهمه؟؟؟اگه قبلا بهم گير داد،فقط واسه اين بود که زودبه کسي اعتماد نکنم تو کشور غريب..نه اينجا که همه فاميل هستن...!

درضمن خودش چي؟؟؟با همه گرم بگيره و من اينجا بشينم تماشا کنم؟!؟!

به سمت بابا،که کنار عموي شايان ايستاده بود رفتم...

عموي شايان فوق العاده مهربون بود و کلي هم منو دوستداشت.

گرم صحبت بوديم که وحيد،پسر عموي شايان اومد کنارمون...

وحيد هم مثل باباش بود..خونگرم و مهربون!يکي دوباري باهاشون برخورد داشتم ...

يکم از بابا و پدرشايان فاصله گرفتيم ..بحثشون حول مسائل کاري بود.

وحيد_شنيدم ازدواج کردي...!

_آره..!


romangram.com | @romangram_com