#آلاگل_پارت_371
سوار ماشين مهراد شدم ...هنوزهم خيره نگاهم ميکرد!!خودم هم دلم ميخواست کلي تو آيينه بخودم نگاه کنم!!!
آرايشم فوق العاده بود ...با اون لباس و موهاي مشکي پيچيده شده بدست آرايشگر،جذابتر شده بودم!
بالاخره مهراد بسمت محلي که عروسي مژگان بود،حرکت کرد...
دوشب پيش که خونه پدرجون بوديم،مادر جون آدرس اين آرايشگاهو بهم داد...
مهراد هم خيلي جذاب شده بود!سعي ميکردم نگاه خيرمو ازش بگيرم ..تا نزنه !تا اين قلب لعنتي انقدر تند و محکم نزنه...عاشقانه نزنه....
فقط گاهي زير چشمي نگاهش ميکردم ...توجمع بقيه که به اجبار،باهم خوب رفتار ميکرديم اما تو جمع دونفرمون،ديگه مثل قبل نبودم!
رفتار خشک و خيلي عادي باهاش داشتم ..تعجب رو همون دفعه اول ديدم تو چشماش...!حق داشتت.مني که طالب مهربوني و محبت اون بودم و با مهربونياش آروم ميگرفتم حالا خودم ..رفتارم عوض شده بود!
دلم با ديدنش کم مي آورد اما عقل و وجدانم احساسم رو سرکوب ميکردن ...!
تقريبا اکثرمهمونا اومده بودن ...کنار شيما نشستم ...عجيب بود که رفتارم باهمه عوض شده بود ...مثل يه آدم گوشه گير ...يه آدم تنها و خسته که فقط يه چيز ميخواد...آرامش !عشق واقعي!
مثل بچه اي که دلش يه چيزي بخواد ولي بهش ندن وحالا دلــش...هي بهونه کنه و بداخلاقي کنه...!
مي فهميدم شيما از اين رفتارام ناراحته ..اما نميتونستم کاري بکنم!
خودم هم دقيقا دليل اين رفتارامو نميدونستم...شايدم ميدونستم و خودمو ميزدم به اون راه...!
romangram.com | @romangram_com