#آلاگل_پارت_372
شايد..ميخواستم توجه مهراد رو جلب کنم ؟!؟؟!يا شايد ..ميخواستم سنگ بودن و بي تفاوت بودن رو از الان تجربه کنم ..که وقتي تنها شدم تو راه زندگي اذيت نشم!ولي به چه قيمت؟به قيمت اذيت شدن و ناراحت کردن اطرافيانم ؟!بازم خودخواهي ...!؟!؟!
نه..!من فقط دلم يه عشق واقعي و مطمئن ميخواست!
اينکه بدوني يه نفر دوستتداره و تا ابد کنارته ،با اينکه بدون هيچي بخواي عاشق بموني،زمين تا آسمون فرق داره!اون موقع مطمئني که عشقتون دو طرفست و هيچوقت تنها نميشي و قلبت ترک نميخوره...!!
مهراد هيچوقت عاشق من نميشه ...
هرکاري هم ميکنه يا هر رفتاري که داره،فقط بخاطر احساس مسئوليتي هستش که داره!
دستي به دستم خورد ...نگاه خيرمو ازميز گرفتم و به سيني پراز نوشيدني که جلوم بود نگاه کردم..يکيشو برداشتم ..
چشمام بي اختيار دنبال مهراد گشت...پيداش کردم کنار به خانوم مسن ديدمش..يه ..دختر خيلي خوشگل لباس قرمز هم ..،کنارش ايستاده بود!بهتره که بگم آويزون مهراد بود!!بازوي مهرادو چسبيده بود و صداي خنده هاشون فضارو پر کرده بود!زياد دور نبودن...
اخمم چند برابر شد.با دستاي لرزون نوشيدنيو گذاشتم روميز و ازجام بلندشدم...
مچ دستم قفل شد تو دست کسي ...
شيما بود!
نگران گفت
_خوبي آلاگل؟چرا دستت ميلرزه؟!
سري تکون دادم و گفتم
romangram.com | @romangram_com