#آلاگل_پارت_367
چشمامو روهم فشار دادم تا خوابم ببره....
با تک تکشون روبوسي کردم و تو پذيرايي کنار مهراد نشستم؛همه بودن،حتي عمه هما...با دلتنگي به همشون نگاه ميکردم... مامان...بابا.. خيلي دلتنگشون بودم
خيلي خسته بودم و دلم ميخواست يکم بخوابم...
بابا _باباجون خسته ايد بلند شو با شوهرت بريد استراحت کنيد..
يکم معذب بود،کم کم هر کسي مشغول به کاري شد.
بلند شدم ميدونستم تک و توک زير نظر هستم ..
رو به مهراد گفتم
_من ميرم تو اتاقم استراحت کنم
-باشه برو منم الان وسايلتو ميارم!
-مرسي
وارد اتاقم شدم جايي که همه روزامو اينجا سپري ميکردم هيچ جا مثل اينجا نميشه!
لبه تختم نشستم؛همه چيز دست نخورده بود مثل قبل...
romangram.com | @romangram_com