#آلاگل_پارت_356
وارد خونه شدم ...از شانسم همون موقع مهراد از پله ها اومد پايين...
سرمو انداختم پايين و حين سريع رد شدن از کنارش زمزمه کردم
_سلام...
_سلام..آلاگل؟!
تو پله دومي ايستادم.اون هم پايين ايستاده بود...برنگشتم
_بله...
_من..من..راستش ..بابت رفتار ديشب عذر ميخوام...
ضربان قلبم دوباره تند ميزد ...سعي کردم اين احساس مسخره و الکي رو سرکوب کنم...آرووووم...چيزي نشده که ...مهربون نشده ...وظيفه دونسته ازم عذر خواهي کنه ..آلا..وابسته اين مهربونيها نشو...زودگذرن!
با لحن خونسرد و تک تک کلماتي که ادا ميکرد قلبمو اميدمو تيره و نا اميد تر ميکرد ...
_راستش هرچي گفتم حق داشتم.تو امانتي دست من...تا زماني که جدابشيم مسئوليت دارم ...به بابات قول دادم ...يادته که؟!...البته به من مربوط نيست دوست پسرت کيه ...به هرحال بد نبود گوشزد کنم دقت کني تو اعتماد کردن به کسي..خوب نيست آدم يه اشتباه رو دوبار تکرار کنه ...نه؟!
بند کوله ام تو مشتم له شد ...انگشتام از درد ذوق ذوق ميکرد...
چرا قلبم ميسوخت؟!مگه اهميت داشت حرف کسي واسم؟!
واسه اولين بار سکوت کردم و حرفشو بي جواب گذاشتم ....
romangram.com | @romangram_com