#آلاگل_پارت_355
بهونه نيست...شايدم هست!عقلم ميگه بهونست و دلم...دلم فقط آرامش ميخواد و مهربوني و ديگه هيچ!!!
بعد از اون اتفاق کذايي...بعد از اون روز که شکستم...دلم آرامش ميخواد ميخوام عشق واقعي رو تجربه کنم...اما ميترسم..ترس از شکسته شدن . ..خرد شدن!
نميدونم چم شده که دارم اينجوري با خودم حرف ميزنم ...
مهراد که مهربون ميشه تنهاييم يادم ميره..غربت اينجا يادم ميره...نبود صميمي ترين دوستامو و خانوادم پيش خودم،يادم ميره...اما وقتي بداخلاق ميشه ديگه نميشناسمش...عوض ميشه زخم ميزنه حرفاش بوي طعنه ميده!
با اينکه فرزاد وخصوصا شايان خيلي هوامو داشتن و مثل داداشاي واقعيم بودن اما ...جنس مهربوني هاي مهراد با اونا فرق داره...!حتي عصبانيت هاش هم با اونا متفاوته...چيکار ميکني آلاگل؟مهراد و با بقيه مقايسه ميکني؟؟؟!!!...چرا ..؟!
نميدونم...کلافه ام ...خسته ام.دلم يه آغوش امن ميخواد و آرامش ...
اصلا بهتره دوباره موضوع طلاق رو يادآوري کنم...
سعي کردم دل به خواب بدم ...فعلا منم و تنهايي ...
يه قلب شکست خورده و محتاج عشق و آرامش...
وسايلمو جمع کردم و از يوني خارج شدم ...امروز کلي کار انجام دادم که نصفش محول شد به خونه ..
طبق معمول تا خونه،تو ماشين چشمامو بستم....يه لحظه ياد ديشب و حرفاي آخرشب که باخودم ميزدم،افتادم...اما خيلي سريع از ذهنم پاکشون کردم.نميدونم چرا دلم ميخواست از يه سري چيزا فرار کنم...
از الان دعا ميکردم تا چند روز مهراد رو نبينم...
romangram.com | @romangram_com