#آلاگل_پارت_354
هنوز اخم داشت ...عقب گرد کرد که بره ..پشتش به من بود وسرش پايين خيلي محسوس و آروم گفت
_کاش ميفهميدي .....
کلمه آخرشو نفهميدم ...!!!چي گفت؟؟
_چيزي گفتي؟!
يه نگاه بهم انداخت...يه نگاه که حس کردم خيلي غم انگيزه ...شايدم پشيمون ...نميدونم!
در اتاقو محکم بست ...!با حرص باهمون لباسا پريدم تو تخت...
چرا انقدر حساس شده بودم؟!چرا تا مهراد يه ذره اخم ميکرد بغض راه گلمو ميگرفت؟؟و وقتي مهربون ميشد واسه خودم شير ميشدم و با تيکه و طعنه هام اذيتش ميکردم؟!
من که هيچوقت حرف هيچکس واسم اهميتي نداشت ..اما الان تا مهراد يه حرف بي ربط ميزد بهم برميخورد؟!
اصلا چرا يه جور نشون دادم که رفتن به مهموني امشب از روي حسوديم بوده؟؟؟!!
اشکمو پاک کردم...دلم ميخواست مهراد هميشه باهام مهربون باشه.
خودخواه بودم؟!نسبت به کي؟!مهراد؟!
نـــه!...نميدونم فقط ميدونم تو اين غربت و تنهايي دلم نميخواد مهراد باهام دعوا کنه و بداخلاق باشه!
هه مثل بچه ها..چه بهونه هايي مياري آلاگل...
romangram.com | @romangram_com