#آلاگل_پارت_352
عادي بود چهرش...
دکمه هاي بارونيم باز بود نگاهش که به لباسم خورد اخم کرد شدييييد ..
در اتاقو با پاش بست و يکم اومد جلوتر ...منم يه قدم رفتم عقب...
_بگو کجا بودي آلاگل ؟؟!!
ديگه کنترل خودمو ازدست دادم و با داد گفتم
_مهراد ميفهمي به تو هيچ ربطي نداره؟؟آره ؟ميفهمي؟!
دستشو آورد بالا و با همون اخم و داد گفت
_نه نميفهمم چون به من ربط داره ...چون من...شوهرتم!
_هــهــه اسماً آره ولي رسماً نه!چه شوهري که غير از زنش دوست دخترهم داره؟!چه شوهري که خودش هرجاخواست بره و به زنش گير بده؟!هــــااان؟؟؟چه شوهري؟؟؟
قيافش يه جوري شده بود...واسه اولين بار تونستم چشماشو بخونم...يکم پشيموني و شرمندگي که ازپشت ديوار غرورش سرک کشيده بود ...
خيلي سريع تغيير چهره داد و با تمسخر گفت
_حسوديت ميشه؟؟!!
_به چـــي؟؟به کي؟؟؟به تو و کارات ؟!يا به اون دوست دختراي جلفت؟!يا اصلا خودت که نميفهمي چته و تکليفت چيه؟!ميگي کار به کارهم نداشته باشيم ولي به تمام کاراي من گير ميدي ...اما خودت هرکار دلت بخواد ميکني!
romangram.com | @romangram_com