#آلاگل_پارت_351
اشکمو مهار کردم ..دستمو شستم و رفتم سرميزشام...
توجواب نگرانيهاي سابين و سپيدار واسه اينکه دير کردم تنها لبخند تلخي زدم و سکوت اختيار کردم...چندتا لقمه اي هم که به اصرار بچه ها خوردم همراه بغضم قورت دادم.
زودتر از سپيدار ازماشين پياده شدم و بسمت خونه رفتم...
داشتم تو حياط قدم برميداشتم که يه چيزي توجهم رو جلب کرد.ازگوشه چشم مهراد رو ديدم که تو آلاچيق نشسته بود.دودسيگار صورتشو پر کرده بود...
توجهي نکردم و بسمت اتاقم پاتند کردم.
احساس ميکردم داره پشت سرم مياد.خواستم در اتاقم رو ببندم که پاشو گذاشت لاي در...
_پاتو بردار...
_تو دستتو بردار.
_برو مهراد ميخوام بخوابم خستم ...
_لازم نبود تا دير وقت بيرون باشي که خسته بشي...
_به تو مربوط نيست ...گفتم برووو
آخرش هم زورم نرسيد و از پشت در رفتم کنار و با اخم بهش نگاه کردم..
romangram.com | @romangram_com