#آلاگل_پارت_338
سپيدار جلو نشست و من عقب نشستم.
اول رفتيم يه فروشگاه بزرگ تا واسه سپيدار لباس انتخاب کنيم.
يه لباس شب مشکي که خيلي مدل فوق العاده زيبايي داشت و توي تن سپيدار خيلي عالي شده بود جالب اينجا بود که هر دوشون با ديدن اون لباس همزمان گفتن:
اين عاليه...!
منم يه لباس مشکي کوتاه انتخاب کردم، ساده و شيک...
بعد هم رفتيم واسه سابين لباس انتخاب کنيم...
يه کت زرشکي و پيراهن استخوني و شلوار همرنگش با يه پاپيون زرشکي....
خيلي دخترکش و جييييگر شده بود!!
بعد اينکه سابين،سپيدارو بوسيد خيلي ريلکس باهم وارد مغازه کناريشون شدن.
خجالت سپيدارو که ديدم لبخندمحوي اومد رو لبام...
منم وارد مغازه شدم که ديدم جواهر فروشيه...به انتخاب سابين،سپيدار يه گردنبند با سنگ هاي زرشکي که هم به سپيدار ميومد هم با کت سابين ست ميشد.
بعد از خريد رفتيم شام خورديم که خيلي خوش گذشت...
سابين جلوي در خونه نگه داشت زودتر پياده شدم و خداحافظي کردم.... نميخواستم مزاحمشون باشم وارد خونه شدم خبري از مهراد نبود منم که حسابي خسته شده بودم يه راست رفتم تو اتاقم...
romangram.com | @romangram_com