#آلاگل_پارت_334

نگاهي بهم کرد و گفت

_راستش ...خوب!ميخوام الان به کمک تو يه لباس زيبا واسه سپيدار بخرم و تو بهش بدي..تا تو جشن بپوشه...!

با اخم گفتم

_يعني چي؟؟؟چرا تو بخري؟؟مگه خود سپيدار لباس نداره؟يا سليقش خوب نيست؟؟؟

يا يادآوري تحقيرهايي که به سپيدار کرده بود با طعنه گفتم

_يا سليقه و تيپش در حد تو نيست؟!؟ هــــه..کدوما سابين؟؟

نگاهش پر از شرمندگي بود..نگاه ازش گرفتم ..با صداي پراز غم گفت

_ميدونم جريان چندسال پيش رو ميدوني!اما آلاگل من همچين منظوري نداشتم.دوستدارم لباسم با سپيدار ست باشه...خواستم محبتم رو اينجوري هم نشون بدم...من ديگه اون آدم مغرور قبل نيستم.سرم به سنگ خورده...

چيزي نگفتم که ادامه داد

_چه تو و چه سپيدار هر چي بگين حق دارين...ولي من قصد آزار و اذيت سپيدار رو ندارم...راستش...دوستش دارم!!

با اين حرفش لبخند محوي اومد رو لبهام.جدي شدم و گفتم

_به هرحال.يکبار خيلي جدي اعتمادت پيش سپيدار خراب شد...کاري نکن دوباره شکست بخوره و حتي با کوچترين رفتاري غصه بخوره.اگه واقعا دوستش داري خالصانه باهاش رفتار کن!الانم منو برسون خونه.شب بيا دنبال من و سپيدار!!خودش باشه بهتره.اون موقع هردوتون واسه ست لباس همديگه نظر بدين...

چشماش برقي ميزد و گفت

romangram.com | @romangram_com