#آلاگل_پارت_335


_چــــــــشم!!تو خيلي خوبي آلاگل.همسرت بايد بهت افتخار کنه...

پوزخندي زدم وتشکر کردم.ديگه تاخونه حرفي نزديم و منو جلوي در پياده کرد و رفت..

تا وارد شدم مهراد رو ديدم که از پله ها ميومد پايين ...

معلوم بود از خواب بيدارشده.خيلي عادي بهم سلام کرديم و تمام .بدون هيچ حرف ديگه اي.

وارد اتاقم شدم و لباسامو عوض کردم رفتم پايين سپيدار رو تو آشپزخونه ديدم ...حرفي از سابين نزدم تا خودش زنگ بزنه و به سپيداربگه ...

_آلاگل؟

_جانم سپيدار ؟

_ميگم..چيزه..

_چيه؟؟

_ميگم..سابين زنگ زد بهم !

_آخ راستي به منم زنگ زد دعوتم کرد ...منم قبول کردم.

_چه خوب...نه واسه دعوت نه..راستش گفت اگه ممکنه امشب بياد دنبالمون باهم..بريم خريد لباس واسه جشن.


romangram.com | @romangram_com