#آلاگل_پارت_333
_آلا..خواهش ميکنم بشين سريع بريم.بهت ميگم.
_باشه..
به رضا زنگ زدم و گفتم نياد دنبالم جايي کاردارم خودم ميام.
خواستم سوار ماشين بشم که فتحي سوار ماشينش ميخواست از دانشگاه خارج بشه...
نشستم تو ماشين ..فتحي توقف کرده بود.نگاه خيرشو مي ديدم.قبلا ديده بود با رضا ميام و ميرم...شايد فکر کرده رابطه اي بين منو سابين هست...هههه مهم نيست!!!فضووول بذار هرفکري ميخواد بکنه با اون نگاه هاي مسخرش.
سابين خنديد که وقتي علتشو پرسيدم اون هم فکر منو داشت که فتحي فضول و ....!!
راه افتاد داشت ميرفت به سمت مرکز خريد بزرگ که گفتم
_واي سابين خوب بگو ديگه!!الان ميرسيم هنوز نگفتي چه خبره؟!!؟اصلا چرا داري ميري مرکز خريد؟
دستي تو موهاش کشيد و گفت
_راستش...چهارشنبه،يعني دوشب ديگه تولد دوستمه.!ميخوام تو و سپيدار هم باهام بياييد...يه جشن دورهمي .خوش ميگذره بهمون...
کلافه از حاشيه گفتناش ،گفتم
_سابين!!حرف اصليتو بزن.
romangram.com | @romangram_com