#آلاگل_پارت_319
کلافه از اين کارش گفتم
_من نه خستم نه گريه کردم...!توام بهتره انقدر انرژي واسه فضولي کردنت صرف نکني ...استراحت کن زودخوب بشي.
برگشتم و خودمو مشغول لباس برداشتن نشون دادم که گفت
_از چشمات معلومه ..!!!
توجهي نکردم و لباسامو برداشتم و رفتم حمام.درو قفل کردم و اولين کاري که کردم اين بود که تو آيينه به چشمام نگاه کنم....اوووفـــ زياد معلوم نبود ولي مهراد تيزبين تر از اين حرفا بود!!!
سعي کردم بجاي اينکه زود برم بيرون و با مهراد کل بندازم،بيشتر اينجا باشم.!
وان رو پر آب کردم ...نشستم و ناخودآگاه ذهنم درگير همه چي شد..
از رفتاراي خودم و مهراد ديگه خندم گرفته بود...دعوا..کلکل...مهربون شدن ...و دوباره کلکل..!!
هيچکدوم از رفتاراي هردومون ثابت نبود!
اي کاش پدرجون زودتر برگرده...!
با ضربه هاي پي در پي که به در حمام ميخورد ،حواسمو سپردم به صداي پشت در...مهراد بود
_آلاگل؟؟؟؟؟؟خوبي؟؟...چرا جواب نميدي؟؟
romangram.com | @romangram_com