#آلاگل_پارت_320
_بله مهراد؟چيکارم داري؟...الان ميام.
_باشه... با خنده ادامه داد
_آخه ميدوني؟دوساعته حمامي گفتم شايد...از خستـــــگي بيهوش شدي!!! ...و خندش بيشتر شد!!!
از قيض ميخواستم جـــــــــــــــــيغ بکشــــممممم!!! پسره ي خودخواه ميخواد حرف خودشو به کرسي بشونه!!!!
ااااااااه !!!!! همه ي آرامشي که پيدا کرده بودم با اين حرف و خندش پريــــــــــد!!!
ميخواد اعصاب منو خرد کنه؟؟؟؟؟اييييششش پسره ي پروووو عمرا بذارم اعصاب خردي و ناراحتيمو ببينه..
با سختي لباسامو داخل حمام پوشيدم و قبل از خارج شدنم کليباخودم تمرين کردم و هــــي الکي لبخند زدم...
با احساس غرور و آماده ي شکست دادن مهراد در حمام رو باز کردم...
زهي خيـــال باطل!!! پس مهراد کـو؟؟؟؟؟؟
بادم پنچر شد ...اصلا مهراد اينجا نبود که بخوام تلافي کنم...
بيخيالـــش!!ميذارم واسه يه وقت بهتر...موهامو خشک کردم و آزاد دورم رها کردم.يه سربند طوسي صورتي ست لباسم به سرم بستم و راهي پايين شدم که ديدم مهراد و پدرجون کنارهم نشستن و لب تاب جلوشونه...صداي مادرجون رو شنيدم ...مهراد که متوجه اومدنم شد گفت
_بفرمااا مادر من...عروس گلتم اومد!
به اجبار،بين مهراد و پدرجون نشستم و چند دقيقه اي با مادرجون حرف زدم(ازطريق تماس تصويري)...
romangram.com | @romangram_com