#آلاگل_پارت_316

صداي نگرانش باعث شد اخم بيوفته بين دوابروهام.

شيما_چيزي شده آلاگل؟؟؟صدات يه جوريه ...

با سر انگشت اشکمو پاک کردم و گفتم

_نه ...خوبم!فقط يکم دلم گرفته...

شيما_الهي بميرم واست چرا گلم؟مهراد چيزيت گفته؟؟

_نه شيما...ما اصلا کاري بهم نداريم...نميدونم..نميدونم چرا...اينجوري شدم..شيما...دلم واستون تنگ شده..!خسته ..شدم ..اصلا ديگه نميخوام اينجا ..باشم..

شيما_الهي قربونت برم آروم باش گريه نکن آلاگل...!قربون دل پرت بشم...حرف بزن عزيزم بگو تا آروم بشي...

....

کلي با شيما حرف زدم..گفتم و گفتم و گفتم......انقدر که احساس کردم دلم آروم و قرار گرفته.از همه چي گفتم بهش!از نقش بازي کردنامون و از وضعيت الانمون...شيماهم تو سکوت به گله و شکايات من گوش ميداد...

خواستم حرفاي شيمارو هضم کنم که پدرجون صدام ميزد...خداروشکر گريه هام تموم شده بود سريع با شيما خداحافظي کردم و بسمت پدرجون برگشتم

_بله پدرجون؟

_دخترم بيا داخل...مهراد کارت داره بابا جان !

_باشه چشم اومدم.

romangram.com | @romangram_com