#آلاگل_پارت_308
به دنبال اون چيزي که سرمو گذاشته بودم روش و داغ بود ميگشتم...وااا اين چه بالشيه ؟؟؟
سرمو بلندکردم .يه دستم رو همون جسم داغه بود و اون يکي دستمو بسمت آباژور دراز کردم چون نزديک آباژور بودم دقيق نورافتاده بود و معلوم بود...ميخواستم يه جيـــــــــغ بنفش بکشم !!!!سرمو گذاشته بودم رو بازوي مهراد؟؟؟وااااييييي ...
با يادآوري داغي بازوش عصبانيتم يادم رفت ...رو پيشونيش عرق نشسته بود..دستمو گذاشتم رو پيشونيش داااغ بود ...واي داره تو تب ميسوزه...!
صداش زدم بيدارنشد ولي ناله ميکرد نمي فهميدم چي ميگه...
واااي خدا حالا چيکارکنم؟؟سريع رفتم پايين و يه ظرف آب ولرم و حوله برداشتم و برگشتم بالا!چراغ رو روشن کردم..
مدام با حوله مرطوب پاشويه اش ميکردم.با دستاي لرزون دکمه هاي پيراهنشو باز کردم ولي جرات نکردم پيراهنشو دربيارم. يکم تبش اومد پايين ...!جونم بالا اومد تا همين قدر کم بشه !!
دوباره رفتم پايين و دماسنج و چندتا قرص برداشتم و اومدم بالا.با اينکه استرس داشتم ولي بي سروصدا کارامو انجام ميدادم که کسي بيدار نشه...
آروم تکونش دادم
_مهـــراد ؟!؟! مهراد بلندشـو ...
حوله رو از رو پيشونيش برداشتم و کمکش کردم بلند بشه.
_مهراد تب کردي..
بدنش بي حال بود و نميتونست خودشو خوب نگهداره منم توانايي تحمل وزنشو نداشتم ...به هر نحوي بود يکم خودشو کشيد بالا و به تاج تخت تکيه داد...چشماش قرمز و نيمه باز بود...
دستمو گذاشتم رو پيشونيش ...با دست بي حال و جونش مچ دستمو گرفت و آورد پايين...لحن حرف زدنش خيلي مهربوون بود ..
romangram.com | @romangram_com