#آلاگل_پارت_309


_خوبم آلاگل...

دستمو از حصار انگشتاي داغش بيرون کشيدم و با جديت گفتم

_نــه خوب نيستي مهراد!تب داري هنوزم بالاست !

نگاهش که به ظرف آب افتاد گفت

_تــو...اينکارارو کردي ؟چرا..به فرانک نگفتي؟!؟

تب سنج رو گذاشتم داخل دهانش و گفتم

_هـــــــيـسسس !! الان وقت اين حرفا نيست !

معلوم بود حالش اصلا خوب نيست !ساعت چهار صبح بود ...!

قرص هارو بهش دادم و به سمت کمدش رفتم يکي از رکابي هاشو برداشتم.چشماشو بسته بود...

_مهــراد ؟؟

آروم و خسته چشماشو باز کرد

_پيراهنتو دربيار...اينو بپوش!


romangram.com | @romangram_com