#آلاگل_پارت_307
بالش رو برداشتم و رفتم گوشه تخت خوابيدم.
اگه مهراد هم مثل من ميخوابيد بينمون کلي فاصله بود!جَــهـنّـمُ و ضــــرر...بذار بخوابه .
پتو رو تا شونه هام کشيدم بالا و گفتم
_خواستي رو تخت بخواب ..مثل من گوشه تخت.
سنگيني نگاهشو حس ميکردم ولي چشمامو بستم.
نميدونم چرا نگرانش بودم؟احساس ميکردم حالش خوب نيست!
با فکر به اين نگراني ها نميدونم چرا ريتم قلبم عوض شده بود!؟!؟!هـهــه..
خودم با خودم حرف ميزدم!
_چرا نگرانشي آلاگل؟ _نميدونم ...!
_نميدوني يا نميخواي بگي؟ _اوومم ..چون بايد جواب پس بدم به پدرش. _ههههه چه دليل محکم و قانع کننده اي !!اين نگراني اين تپش قلب اين فکر و خيال..بنظر نمياد ناشي از احساس مسئوليت باشه !!! _هــــيييـس بســـهِ .ميخوام بخوابم...اينا همش چرت و پرته..
بالاخره بخواب رفتم اما چون جام تغيير کرده بود مدام وول ميخوردم .يه دفعه از برخورد پيشونيم با يه جسم خيلي داغ چشمامو بازکردم ..
دنبال موقعيتم بودم.اتاق هم کاملا تاريک بود....يکم فکر کردم يادم اومد که تو اتاق مهراد خوابيده بودم.
romangram.com | @romangram_com