#آلاگل_پارت_306

پتو و بالش رو گذاشتم رو تخت و بعد از شستن دست و صورتم،همراه مهراد راهي پايين شدم ...!

عصرونه رو کنار پدرجون تو حياط خورديم و کلي خوش گذشت.شام هم به پيشنهاد پدرجون رفتيم رستوران...

همه اين ساعات کلي بهم خوش گذشت هعي ولي الان...

الان تو دستشويي درگيرم با خودم و دارم فکر ميکنم.به اينکه مجبورم تو اتاق مهراد بخوابم ...روزمين که نميتونم بخوابم.درسته تختش بزرگه .....اه لعنت به اين شانس.

از دستشويي خارج شدم و به مهراد که لبه تخت نشسته بود نگاه کردم...

کلافه بود رفت کنار پنجره و خواست بازش کنه که گفتم

_مهراد .. خوبي؟؟

سري تکون داد گفت

_تو بخواب..من فعلا خوابم نمياد!

_خوب آخرش چي؟تا صبح که نميتوني بيدار باشي!

بيرحمي بود من رو تختش راحت ميخوابيدم و اون بيدار..صبح زودهم بره سرکار!!!

نگاه گذرايي بهم انداخت و گفت

_رو زمين جا هست !

romangram.com | @romangram_com