#آلاگل_پارت_304


مهراد رو تخت ولو شد

_نميخوابي؟؟

_نه تو بخواب !!

ديگه حرفي نزد و سريع به خواب رفت !

حيرون و سرگردون وسط اتاقش وايستاده بودم حوصلم سررفته بود...

رفتم بسمت کتابخونش همه کتاباي فلسفي و روانشناسي ...حتي تلفظ هاشونم سخت بود!!

چيز به دردبخور پيدا نکردم .بيخيال شدم و به سمت پنجره اتاق رفتم.حدس ميزدم همون پنجره اي باشه که بهشت کوچيک پيداست !

يه پنجره تقريبا قدي بود...سيوشرتمو انداختم رو دوشم و پنجره رو کامل باز کردم و لبه اش نشستم يعني پاهام از بيرون آويزون بود.ايکاش اينجا اتاق من بود ...

احساس کردم مهراد بيدار شده .سرمو برگردوندم به سمتش و بهش نگاه کردم.تو جاش نشسته بود ولي چشماش بسته بود ...فکر کردم سردش شده خواستم بلندبشم تا پنجره رو ببندم که يه دفعه تيشرتشو درآورد ...فهميدم از گرما بيدار شده...

بيخيال پنجره بستن به نشستنم ادامه دادم.

نکنه سرما بخوره؟؟پتو هم روش نيست....

بيخياااال اصلا به من چه !بلند شدم و پنجره رو بستم .بالش رو برداشتم و رو زمين پتورو پهن کردم و يکم استراحت کردم...


romangram.com | @romangram_com