#آلاگل_پارت_303
مهراد هم لباسشو عوض کرده بود ..شلوار سفيد و تيشرت همرنگ تاپ من رو پوشيده بود.اينجوري چشماش روشن تر شده بود
دستشو به سمتم دراز کرد ...از همون فاصله نگاهي به دستش کردم !بالاخره قدم جلو گذاشتم و ثانيه اي بعد دستامون تو هم چفت شد!انگشت شصتشو نوازشگونه رو دستم کشيد و در اتاق رو باز کرد.
خبري از پدرجون نبود ..رفتيم پايين و جلوي تي وي نشستيم....همچنان دستامون تو هم چفت بود!
مهراد که ديد پدرجون داره از پله ها مياد پايين يه توت فرنگي برداشت و با خنده توت رو بسمت دهانم گرفت ...خيلي طبيعي رفتار ميکرد جوري که خودمم داشت باورم ميشد نکنه رفتارش ناشي از عشق و علاقست !!!هههه...
منم هي الکي مي خنديدم و خودمو لوس ميکردم....توت فرنگيو خوردم و تا پدرجون اومد سريع بلند شدم انگار ما نديديمش ...
_بنشينيد عزيزاي دلم.راحت باشيد!
سه تايي کنارهم نشستيم و مشغول حرف زدم شديم ..
همچنان نقش عاشق و معشوقه رو بازي ميکرديم ...
_راستي چرا مادرجون رو همراه خودتون نياورديد؟؟
_اتفاقا فرشته هم خيلي دلش ميخواست بياد ...اما کار واسش پيش اومد و نتونست بياد ولي خيلي خيلي سلام رسوند و گفت به زودي اونم مياد پيشتون ...!
وقتي پدرجون حرف ميزد ديگه لبخندام الکي نبود بلکه غير ارادي ميومد رو لبهام...از شخصيت مهربونش آرامش ميگرفتم.
ناهار رو کنارهم خورديم ...شوخي هاي پدر و پسريشون واسم جالب و لذت بخش بود !
بعد از ناهار پدرجون رفت استراحت کنه منو مهراد هم رفتيم تو اتاق ...نگاهم که به تنها تخت اتاق افتاد کلا خواب و خستگي از سرم پريد...
romangram.com | @romangram_com