#آلاگل_پارت_300
_من چيزي احتياج ندارم.
بدون توجه به من از ماشين پياده شد و اومد سمت من و درو واسم بازکرد اما نگاهم نميکرد ..بدون حرف پياده شدم و رفتيم بطرف فروشگاه..
با ديدن اون همه لباس خوشگل دخترونه واسه چند لحظه ناراحتيم از يادم رفت...
وقتي ديدم مهراد داره با شيطنت نگاهم ميکنه ،لبخند ر لبام ماسيد و اخم کردم که صداي خنده اش به گوشم رسيد...
کلي لباس خوشگل خريدم و بعدهم رفتيم واسه پدرجون يه دسته گل خوشگل و بزرگ سفارش داديم که انتخابش با من بود و با نگاه تحسين آميز مهراد مواجه شدم.
رفتيم کنار رود و مهراد دوتا بستني گرفت ...چيزي که دقيقا همون لحظه دلم ميخواست...
_پدرت چه ساعتي ميرسه؟
_گفتم که ..12! ...نگاه به ساعتش کرد و گفت
_بستنيتو بخور کم کم بايد بريم ...
سري تکون دادم و هر دوتو سکوت و خيره به رود سن،به بستني خوردنمون ادامه داديم.
تو سالن منتظر پدرجون بوديم که مهراد بلند شد و گفت
_اوناهاش...اومد!!
romangram.com | @romangram_com