#آلاگل_پارت_301
نميدونم چرا با ديدنش خوشحال شدم و احساس آرامش و امنيت بهم دست داد !شايد پدر مهراد رو بيشتر پدر خودم دوستداشتم!!
تو آغوش مردونه و امنش جا گرفتم...پيشونيمو بوسيد نگاهش پراز دلتنگي بود!
مهراد رو هم مرونه بغل کرد ...کلي بخاطر دسته گل ازم تشکر کرد و با حرفاي دلتنگي و پدرانه اش راهي ماشين شديم.
از الان بازي منو مهراد شروع ميشد !!!
از طرفي ناراحتيم بخاطر اين بود که داريم از اعتماد خانواده ها سوءاستفاده ميکنيم ...!اگه بفهمن واقعا شرمندشون ميشيم..پس تمام تلاشمو ميکنم تا فعلا چيزي نفهمن.
خيالم هم از فرانک و سپيدار و رضا جمع بود چون مهراد بهشون گفته بود حرفي از رابطه ما به کسي نزنند!
وارد خونه شديم ...يکي از همون اتاقاي سالن بالارو در اختيار پدرجون گذاشتيم.جلوي در اتاقش ايستاده بود و وارد نميشد و به گوشيش ور ميرفت...فهميدم که منتظره ببينه منو مهراد تو يه اتاق ميريم يا نه!مهراد که پدرشو خوب ميشناخت دستشو انداخت دور شونم و منو به خودش فشرد و با لبخندي که چال گونش حسابي پيدا ميشد و من وسوسه ميشدم انگشتمو فرو کنم تو چال گونش،روبه پدرجون که الکي داشت نشون ميداد من حواسم به شماها نيست؛گفت
_پدر...!استراحت کنيد ما واسه ناهار پايين منتظرتونيم ...
نگاهي بهمون کرد چشماش برق ميزد،باشه اي گفت و ماهم ديگه نمونديم و وارد اتاق شديم .سريع از هم جداشديم و همزمان نفسمونو عميق فرستاديم بيرون ...!!!
حالا چجوري لباسمو عوض کنم؟؟!!
لباسايي که تازه خريده بوديمو مهراد گذاشته بود فرانک واسم بذاره داخل کمدم.
شلوار جين آبي پررنگ رو با تاپ حلقه آستين آبي روشن رو برداشتم و رفتم سمت حمام.
مهراد با تعجب گفت
romangram.com | @romangram_com