#آلاگل_پارت_299
مهراد با ترس گفت
_چت شد؟؟اي بابا چرا اينجوري شدي تو؟؟!!
_لازم نکرده احساس مسئوليت کني و نگران باشي .....برو..بيرون!
با قيض شال رو پرت کرد رو تخت ...چراغو خاموش کرد و رفت..!
منم با قيض و عصبانيت شالو به گوشه اتاق پرتاب کردم...
سعي کردم بدون فکر به حرفاي اجباري مهراد بخوابم.درد معدمو ناديده گرفتم و به آغوش خواب پناه بردم..
حاضر و آماده همراه مهراد رفتيم پايين ...رو به فرانک گفت
_ديگه سفارش نکنم...يادتون نره پدر ساعت 12ميرسه ...خودم ميرم دنبالش...تمام وسايل آلاگل هم بايد تو اتاق من باشه.
_چشم آقا...
ازشون خداحافظي کردم و سوار ماشين مهراد شدم.
نميدونستم کجا ميريم ...ناراحت بودم و حوصله سوال پرسيدن نداشتم داشتم ..!
جلوي يه فروشگاه بزرگ لباس فروشي نگه داشت
_پياده شو...
romangram.com | @romangram_com