#آلاگل_پارت_292
وارد بهشت کوچيک شدم و رو همون لبه تخت نشستم...
اي کاش الان شايان اينجا بود و واسم گيتار ميزد...هـــــي!
کم حوصله شده بودم.حتي ديگه حوصله اينجارو هم نداشتم..نه به اون اول که دلم ميخواست بيام اينجا و...نه به الانم...!
اصلا از خونه ميرم بيرون!!!با کي؟؟؟هيچکس...!مطمئنم از الان رابطم با سپيدار بايد کم بشه...رضا هم بيخيال....دلم نميخواست برم به مهراد بگم منو ميبري بيرون؟؟؟مثل بچه ها....!اونم حتما ميگه چشم عـــــزيزمممم الان ميبرمت!!! زهــــــــي خيال باطـــل!
سرمو آوردم بالا که ديدم مهراد داره مياد....اي خدا حالا سال تا سال پاشو اينجا نميذاره هــــــــا ..خوبه من اومدم!!! اوووفـــ !
اون سمت تخت نشست و همونطور که به آسمون نگاه ميکرد گفت
_فرزاد هم از جريان بين ما باخبره؟؟؟
ابرويي بالا انداختم و به نيمرخش نگاه کردم...چرا جديدا هـــي ميخواد با من حرف بزنه؟؟!!
لامصّـــب هيچ نقصي نداشت....!وقتي اخم ميکرد خوشگلتر و جذابتر ميشد.....!
_نگفتي؟!؟!؟
_چيو؟؟؟؟
نگاه عاقل اندرسفيهي بهم کرد و گفت
romangram.com | @romangram_com