#آلاگل_پارت_291
خودم هم جوابش رو نميدونستم...
دلم ميخواست برم تو بهشت کوچيک تا يکم آروم بشم...سيوشرتمو پوشيدم و رفتم بسمت اتاق مهراد....
چندضربه به در زدم و آروم درو باز کردم...
مهراد سرش تو گوشيش بود...باورودم سرشو گرفت بالا و با اخم بهم نگاه کرد!ميترسيدم از اين چهرش...ولي دلو زدم به دريا و گفتم
_مهـــراد..؟ميتونم برم تو اون حياط خوشگله پشت عمارت؟
سري تکون دادو گفت
_زود بيا...سپيدار رو با خودت نبري!
_باشه ممنون.
عقب گرد کردم که گفت
_راستي...وقتي پدرم اينجاست حواست به همه رفتارات باشه قبلا هم گفتم خيلي زرنگ و حساسه.هر رفتاري که من با فرانک و رضا و سپيدار دارم توهم همون رفتارو داري....!
حوصله شنيدن ادامه حرفاشو نداشتم گفتم
_باشه حواسم هست.
و سريع از اتاقش خارج شدم ...
romangram.com | @romangram_com