#آلاگل_پارت_289

بي مقدمه گفتم

_فرزاد..!باباي مهراد داره مياد اينجا!

بالحني که يکم متعجب بود گفت

_خوب بياد...اشکالي داره مگه؟؟؟

_نه...تنها مشکلم اينه که مجبورم با مهراد نقش بازي کنم!

تعجب و عصبانيت تو صداش موج ميزد

_چـــي ميگي آلا؟؟؟يعني شمادوتا همچنان داريد به اون بازي مسخرتون ادامه ميديد؟؟؟؟؟؟؟؟

_اوهوم...خوب چيکارکنم؟صبرکردم تا يکم با دانشگاه و محيط و ..آشنا بشم بعد..

فرزاد_بيخــــود...!من که گفتم خودم هواتو دارم واسه چي اين همه وقت به اين زندگي الکي ادامه دادي؟؟؟هرچندهم رفيقم بهترين باشه و من بشناسمس ولي خواهش ميکنم بس کن اين بازي رو...ادامه نده آلاگل!!!

حرفي نزدم که ادامه داد

_اگه سرخود تصميم نميگرفتي و بچه گونه رفتار نميکردي الان حيرون و سرگردون نبودي!!!اين همه راه حل بود..چيو انتخاب کردي؟!! بازي با زندگيت!!!

با لحن غمگيني گفتم

_بس کن فرزاد...ميشه سرزنشم نکني؟؟

romangram.com | @romangram_com