#آلاگل_پارت_287
از جاش بلند شد و گفت
_بيخيال آلاگل...نميخوام بهش فکرکنم.من برم کمک مادرم...
_باشه گلم برو ..منم ميرم تو اتاقم.
با تعجب و صداي نسبتا بلندي گفتم
_چــــــــــــــــي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مهراد با ترس بلندشد و به سمتم اومد...خواست حرفي بزنه که دستمو به نشونه ي سکوت آرودم بالا.
پدرجون_خوشحال شدي بابا جون؟؟؟
با لحن کاملا ظاهري و قيافه ي داغون گفتم
_بـله پدرجون...خــيلي خوشحال شدم...موقع خوبي رو انتخاب کرديد!!
سريع باهاش خداحافظي کردم و رو مبل ولو شدم...
مهراد هم نشست و نگران گفت
_چيشده آلاگل؟؟؟پدرم چي ميگفت؟؟
همونجور که به صحه خاموش تي وي زل زده بودم گفتم
romangram.com | @romangram_com