#آلاگل_پارت_285
يه گردبند خيلي خوشگل بود...يه گل نسبتا ظريف که وسطش نگين برليان داشت....!!رفتم جلوي آيينه و انداختم گردنم...واقعا بيست بود!!!خيلي خوشم اومد.
پسره ي مغرور...ميمرد خودش بهم بده؟؟گذاشته پشت در...!
چي ميشد مثلا اينو با عشق بهم نقديم ميکرد؟؟خودم به حرف خودم ميخنديدم...خُــل شده بودم....عشق و علاقه چيه...منم توهم زدم اول صبحي!
گذاشتم جعبه اش و برگشتم سرجام...هنوزخوابم ميومد.ساعت9 بود....تصميم گرفتم برم تو باشگاه که طبقه پايين بود و يکم ورزش کنم...
دست و صورتمو شستم و لباساموپوشيدم و رفتم پايين..سپيدار رفته بود دانشگاه...نگرانش بودم.ميترسيدم سابين رو ببينه و حالش بد بشه!
يکم با فرانک حرف زدم.تولدمو تبريک گفت و مراسم ديشب رو واسم تعريف ميکرد...!
بعدهم رفتم تو باشگاه...آهنگ رو زياد کردم و شروع کردم به گرم کردن بدنم...بدش هم يکم با دستگاه ها کار کردم ...خسته شده بودم.روصندلي نشستم و بعد يه استراحت چند دقيقه اي برگشتم بالا...
نگاهي به ساعت کردم.تا يه دوش بگيرم سپيدار ميومد...
بعد از حمام سريع رفتم پايين که همون موقع سپيدار رسيد...
يکم دمغ بود...رفت لباساشو عوض کنه و منم منتظرش نشستم تو سالن...
با دوتا نوشيدني اومد کنارم نشست...
_خووب چه خبرا سپيدار جــونم؟؟؟امروز چطور بود؟
_خوب بود...
romangram.com | @romangram_com