#آلاگل_پارت_284


_سپيدار ..خوب بيا تو ديگه اه ...!

جوابي نميشنيدم جزهمون ضربه ها به در...ديگه کلافه شده بودم.بلند شدم و با غُـــر زدن به سمت در رفتم...ديگه ضربه اي زده نميشد.درو بازکردم و با عصبانيت گفتم

_بـــــلـــــــــــــه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ولي کسي نبود...يکم رفتم جلو که پام به يه چيزي خورد ...نگاه به پايين پام انداختم...

يه جعبه کادويي بود و يه کاغذ هم روش بود که کاغذ باد خورد و افتاد اونورتر...

جعبه و کاغذ رو برداشتم کسي تو سالن نبود...

برگشتم تو اتاقم و درو بستم...نوشته هاي رو کاغذ روخوندم

(هديه تولدت....!!!واقعا خبر نداشتم...بايد ديشب اين هديه رو بهت ميدادم اما نميدونستم...

حالا ميتوني به خانوادت نشون بدي!!!!! .مهراد.)

هديه خريده فقط واسه اينکه من نشون خانوادم بدم که هـــــي نپرسن؟؟؟؟؟با قيض کاغذ رو مچاله کردم...

ولي خيلي دلم ميخواست بدونم چي تو جعبه هستش...

در جعبه رو آروم باز کردم ...برق جواهر داخلش چشم رو ميزد!!!


romangram.com | @romangram_com