#آلاگل_پارت_282
_ميگم چخبرا؟دانشگاه چطوره؟؟
_همه چيز خوبه پدر جون...دانشگاهم اوضاعش خوبه تازه يه هفته اس ثبت نام کردم.
يکم ديگه باهاشون حرف زديم و تماس رو قطع کرديم...دلم آروم شده بود!
مهراد بدون اينکه نگاهم کنه دستشو از رو شونم برداشت و از کنارم بلند شد.منم از جام بلندشدم..
دوتامون حيرون وسط سالن ايستاده بوديم....به ذهنم افتاد که درمورد طلاقمون باهاش حرف بزنم...
قبل از اينکه بره برگشتم طرفش ..هردو همزمان دهان بازکرديم که من گفتم
_قهوه ميخوري؟؟
_ممنون ميشم..واسه منم بياري! _چيزي ميخواستي بگي؟ _ميخواستم بگم شام خوردي؟ _گرسنه نيستم...تو اگه گرسنه اي يه چيز بردار بخور..
وارد آشپزخونه شدم دوتا قهوه آماده کردم و با کيک شکلاتي وارد سالن شدم..
مهراد نشسته بود و سرشو گذاشته بود رو پشتي مبل و چشماشو بسته بود...
سيني رو گذاشتم رو ميز و و خودم روبه روي مهراد نشستم.چشماشو بازکرد و قهوه اشو برداشت ...
فنجون رو بين دستام گرفتم و و همينطور که نگاهم به ميز بود گفتم
romangram.com | @romangram_com