#آلاگل_پارت_281
بعدازسلام و احوالپرسي و تبريک تولدم،مادرجون گفت
_مهراد حواست به دخترم هست ديگه؟؟اذيتش نکنيــا...!
_ اِاِاِ مــادر اين چه حرفيه؟مگه ميشه کسي رو دوست داشته باشي و مراقبش نباشي؟؟
ناخودآگاه از اين حرفش لبخند اومد رو لبهام...اما خيلي سريع ازبين رفت!من و مهراد علاقه اي بهم نداريم و اين حرفا همش دروغ و تظاهره...!هيچوقت نبايد يادم بره...ادامه ي زندگيم خودمو خودم...نه مهرادي هست نه هيچکس ديگه...به زودي ازهم جداميشيم!
مهراد_آلاگل؟؟؟
نگاه خيرمو از زمين گرفتم و هول گفتم
_بَ...بــله؟؟؟
مهراد_حواست کجاست پدر با شما بودن!!!
مادرجون_چيزي شده دخترم؟؟تو فکر رفتي يه دفعه...
لبخندي به نگرانيا و مهربونيش زدم و گفتم
_نه مادرجون چيزي نيست...! و روبه پدرجون گفتم
_ببخشيد متوجه نشدم پدرجون...
پدرجون لبخندي زد که شباهتش به مهراد بيشتر شد!
romangram.com | @romangram_com