#آلاگل_پارت_280
_چشــــــم اونم به وقتش ميارم.
مهراد بلند شد و اومد به سمتم و کنارم نشست!بدون هيچ فاصله اي ...اما نميتونستم عکس العملي نشون بدم همه چشم شده بودن و مارو ديد ميزدن!!!
براي چندثانيه ...چند لحظه کوتاه تو چشمهاي همديگه خيره شديم ...مهراد نگاه ازم گرفت و دستشو انداخت دور گردنم و منو بيشتر به خودش نزديک کرد ..بوي عطرش مستت کننده بود... زيرگوشم نجوا کرد
_يه چند دقيقه تحمل کن!!
از اين نجواي زير گوشم يه جوري شدم و دستمو گذاشتم رو گوشم...
با تک تکشون سلام و احوالپرسي کرد...خيلي مودب و مهربون!!اي کاش اين رفتارش ثابت و هميشگي بود...!چي ميـــــگي آلاگل..مگه چه فرقي براي تو داره که چجوري رفتار ميکنه...؟
انگشتاشو نوازش گونه روي بازوهام ميکشيد و با اونا حرف ميزد...
با شوخي و خنده نيم نگاهي به من کرد و بهشون گفت
_خانوم منو تنها گيرآورديدهـــــــــا!!!!چيکارش داريد....!؟؟!
منم هي الکي لبخند ميزدم...ديگه نميتونستم اين وضعيتو تحمل کنم...اووف حالا مگه اينام ول کن بودن؟؟
مهراد_ هديه اشو دادم بهش ولي خانومم حواس پرته تو ماشين جا گذاشته...
يکم بعد همگي رفتن کنار و تنها مادر و پدر مهراد اومدن جلوي دوربين...
romangram.com | @romangram_com