#آلاگل_پارت_278
_جانم فرزاد؟؟
_آلا پس چيشد؟خوبي ؟؟
_آره فرزاد نگران نشو...لب تابم شارژ نداشت الان زنگ ميزنم ...
فرزاد_ميخواي خودم زنگ بزنم؟
_نه نه...قطع کن اومدم....
_اوکي.
همون موقع در باز شد و مهراد وارد شد...از صداي زياد آهنگ سرشو سريع گرفت بالا و نگاهي به سالن انداخت.هردو بهم خيره بوديم...نميدونم چرا اينجوري بهم نگاه ميکرد...عصبي نبود...خوشحال هم نبود...عادي بود!اما تا حالا اينجوري نگاهم نکرده بود...اووفـــــ ...بيخيال آلاگل...فرزاد منتظره!
بالاخره موفق شدم و تونستم تماس رو برقرار کنم ..به محض اينکه تماس برقرار شسد مهراد از آشپزخونه خارج شد و به سمت جايي که من نشسته بودم(رو به روي تي وي)اومد...صداي آهنگ رو کم کرد و اونطرف تر از من نشست.يعني صفحه لب تاب رو نميتونست ببينه.
همه جمع بودن و يک صدا يه چيزي گفتن که از خوشحالي جيـــــــــغ کشيدم :
_Happy birth day….(تولدت مبارک!!!)
واسم دست زدن ..با ناباوري اول به اونا و بعد به مهراد نگاهي انداختم...اون ديگه بدترمن بود....معلومه که اصلا نميدونه تولدمه...خودمم يادم نبود!!!
فرزاد_خوووب نميخواي يه چيزي بگي؟
romangram.com | @romangram_com