#آلاگل_پارت_275
_ادامه ساعت کلاس رو اينجا بنشينيد.
اخمم بيشتر شد و گفتم
_بـــــله؟؟؟
_عادت ندارم حرفم رودوبار تکرار کنم.!!لطفا سريع.وقت کلاس رو نگيريد خانوم.
با قيض وسايلم رو برداشتم سابين ريز ريز ميخنديد به اونم يه چشم غره توپ رفتم و برگشتم رديف جلو...
امروز واقعا خسته شدم...کلاسها سنگين بود!!سوارماشين رضا شدم و تا خونه چشم هامو بستم ...کم کم داشت خوابم ميبرد که با صداي رضا چشم هامو باز کردم و پياده شدم.
با چشم هاي خواب آلود ناهارم رو خوردم...شديد خوابم ميومد...وارد اتاقم شدم و به محض اينکه سرم رو بالش فرود اومد،خوابم برد...
با تکون هاي دست کسي چشم هامو به زور ازهم باز کردم و به سپيدار نگاه کردم.
دستي به صورتم کشيدم و توجام نشستم
_ببخشيد آلا جان...اگه کارواجب نداشتم از خواب بيدارت نميکردم
_اشکال نداره گلم ساعت چنده؟
_ساعت 6 شبه عزيزم.
_اووه چه زياد خوابيدم...خوب چيکارم داشتي؟؟
romangram.com | @romangram_com